X
تبلیغات
رایتل

آموزشی، مذهبی ، تربیتی

انتقادهاى امام على از عمر

یا خدای فاطمه (س)

انتقادهاى امام على از عمر


در کتاب شریف نهج البلاغه در 9 فراز یا با صراحت و یا با اشاره از خلیفه دوم نام برده شده است که در چند مورد حضرت از وى انتقاد کرده و به او اعتراض مى کند



انتقاد نخست

در خطبه شقشقیه اعتراضى که در جمله «لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَیْها» مطرح مى شود نسبت به خلیفه دوم نیز مى باشد



انتقاد دوم

حضرت در همین خطبه ـ شقشقیه ـ مى فرماید: «فَصَیّرَها فى حَوْزة خَشْناءَ یَغْلُظُ کَلْمُها و یَخْشُنُ مَسُّها و یَکْثُرالعِثارُ فیها و الاِعْتذارُ منها»;([1]) هنگامى که ابوبکر از دنیا رفت خلافت را در اختیار کسى قرار داد که روحیه اى خشن داشت و تند زبان و درشت سخن بود، اشتباهاتش فراوان و پوزش طلبى اش بسیار بود.

«... فَصاحِبُها کراکب الصَعْبَةِ انْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقْحَّمَ»;([2]) آن که مى خواست با او همراهى کند مانند کسى بود که شترى چموش و سرمست را سوار است; اگر مهارش را محکم بکشد، بینیش پاره مى شود و اگر رها کند، او را به پرتگاه مى افکند.

در این جملات، دو خصوصیت روحى و اخلاقى عمر مورد انتقاد قرار گرفته است.

1. روحیه خشونت و تندخویى او، چنان که خود اهل سنت از جمله ابن ابى الحدید مى نویسد: «و کان عمر بن الخطاب صعباً، عظیم الهیبة، شدید السیاسة، لایحابى احداً و لایراقب شریفاً و لامشروفاً و کان اکابر الصحابة یَتَحامَوْن من لقائه»;([3]) عمر آدم تندخو و پرخاشگرى بود، هیکلى درشت داشت و سخت گیر بود. او احترام افراد را نگه نمى داشت; به گونه اى که بزرگان صحابه از ملاقات با او پرهیز داشتند.

براى نمونه ابن عباس عقیده خود را درباره مسأله عول بعداز مرگ عمر اظهار کرد به او گفتند چرا پیش از این نمى گفتى؟ گفت: از عمر مى ترسیدم.([4])

همین نویسنده در جاى دیگرى مى نویسد: عمر از زنى خواست حاضر شود تا درباره کارى از او سؤال کند و زن حامله بود; «فلشدّة هیبته اَلْقت ما فى بطنها»;([5])از شدت ترس از خلیفه، بچه اش را سقط کرد.

و باز مى نویسد: «اولُ مَنْ ضرب عمر بالدّرة ام فروة بنتِ ابى قُحافة، مات ابوبکر فناح النساء علیه، و فیهن اختُهُ ام فروة فَنَهاهُنَّ عمر مراراً و هُنَّ یُعاوِدْنَ فاَخرَج ام فروة مِنْ بَیْنِهِنَّ و عَلاها بالدِرةَ فهربْنَ وَتَفرَقْنَ...کان یقال: دِرّةُ عمر اَهْیَبُ من سیف الحَجّاج...»;([6]) نخستین کسى که در جلسه عزاى خلیفه اول به وسیله شلاق عمر مضروب شد ام فروه دختر ابوبکر بود. ابوبکر از دنیا رفت، زن ها و از جمله خواهر ابوبکر بر او گریه مى کردند. عمر چندین بار آنها را از این کار نهى کرد، اثر نبخشید، آن گاه ام فروه را از میان زن ها بیرون آورد و چند شلاق به او نواخت، همه ترسیدند و فرار کردند. گفته مى شود تازیانه عمر از شمشیر حجاج وحشتناک تر بود.

2. شتابزدگى و اشتباهات زیاد خلیفه دوم در فتوا دادن، چنان که امام(علیه السلام)مى فرماید: «اشتباهات و لغزش عمر و عذر آوردن او از اشتباهاتش بسیار زیاد بود».

ابن ابى الحدید مى نویسد: «و کان عُمَرُ یُفتى کثیراً بالحُکْم ثُمَّ یَنْقُضُهُ و یُفْتى بضده و خلافه»;([7]) عمر در باب احکام، فتواهاى فراوانى صادر مى کرد، سپس آن را نقض کرده و بر خلاف آن فتوا مى داد.

این لغزش ها به حدى بود که حتى خود خلیفه بدان اعتراف داشت و این مضمون را بسیار تکرار مى کرد: «کل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال»;([8])همه مردم حتى زن هاى پشت پرده به احکام شرع از عمر داناتراند.

این جمله را شارح معتزلى نقل کرده و سپس اضافه مى کند: «و قال مَرةٌ لا یبلغنى اَنَّ امرأةً تَجاوَزَ صداقُها صداقَ نساء النبى(صلى الله علیه وآله) الاّ ارتَجعْت ذلک منها فقالتْ له امراةٌ: ما جعل الله لک ذالک انه تعالى قال: (و ان آتیتم احداهن قنطارا فلا تأخذوا منه شیئأ)([9]) فقال عمر: کل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال اَلا تَعْجُبُون من امام اَخْطَأَ و امرأة اصابتْ...»;([10]) خلیفه دوم در جایى مى گوید: مبادا به من خبر برسد که مهریه زنى از صداق زن هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)بیشتر باشد وگرنه آن را برمى گردانم. زنى در پاسخ او مى گوید: خدا چنین حقى به تو نداده است و قرآن مى فرماید: اگر به یکى از آنها مال زیادى دادید، از آنان باز پس نگیرید. عمر در جواب مى گوید: همه مردم حتى زنان، از عمر فقیه تراند.

این نویسنده در جاى دیگر مى نویسد: «امّا عمر فقد عرف کل احد رجوعه الیه(علیه السلام)کثیراً من المسائل التى اشکلت علیه و على غیره من الصحابه و قولَهُ غیر مرّة: لو لا على لهلک عمر و قوله: لا بقیت لمعضلة لیس لها ابوالحسن و قوله: لا یفتین احد فى المسجد و علىٌّ حاضر;([11]) اما درباره عمر، همگان مى دانند که او در مشکلات خود به على(علیه السلام) رجوع مى کرد و مکرر مى گفت: اگر على(علیه السلام) نبود عمر هلاک مى شد و نیز: خدا نکند با مشکلى دست به گریبان شوم که ابوالحسن براى حل آن نباشد. و باز مى گفت: هیچ کس حق ندارد با وجود على(علیه السلام) و حضور او در مسجد فتوایى بدهد.

بارها اتفاق مى افتاد که عمر در مسایل مختلف، فتواى اشتباهى مى داد، وقتى خبر به گوش امام مى رسید آن حضرت حکم واقعى را بیان مى فرمود.

انتقاد سوم

انتقاد دیگر حضرت امیر(علیه السلام) از خلیفه دوم مربوط به نحوه برگزارى شورایى است که به دستور عمر براى انتخاب و تعیین خلیفه سوم تشکیل گردید.

علت و نحوه تشکیل آن شورا به طور اختصار چنین است; زمانى که خلیفه دوم به دست یکى از مخالفان خود ـ ابولؤلؤ ـ زخمى شده و بسترى گردید، دستور داد شورایى مرکب از شش نفر براى انتخاب جانشین او فراهم آیند. اعضاى این شورا عبارت بودند از سعد ابى وقاص، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبیر، عثمان بن عفان و حضرت على(علیه السلام).

عمر گفت: «ان رسول الله(صلى الله علیه وآله) مات و هو راض عن هذه السته من قریش، على(علیه السلام)و عثمان، و طلحه و زبیر و سعد و عبدالرحمن بن عوف»;([12]) پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)از دنیا رفت در حالى که از این شش نفر راضى بود.

او همه را جمع کرد و به هر کدام مطلبى گفت و ایرادى وارد کرد([13]) مگر بر عبدالرحمان بن عوف.([14]) عمر به هنگام خنجر خوردنش نیز عبدالرحمان را امر کرد تا با مردم نماز گزارد.([15]) از جمله ایرادات عمر بر امام على(علیه السلام) این بود که شوخ مزاج است.([16]) هر چند که گفت: اگر او سر کار آید، همه را به راه راست هدایت مى کند.([17]) به هر حال، شوخ مزاج بودن نباید مانع خلافت شود، چه این که اگر على(علیه السلام) مزاح مى کرد پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)نیز اهل مزاح بوده چنان که آن حضرت مى فرماید: «انى لا مزح و لا اَقُول الاّ حقاً»;([18]) من مزاح مى کنم و جز حق نمى گویم.

در حدیث دیگرى نقل شده که امام صادق(علیه السلام)فرمود: «لقد کان رسول الله یداعب الرجل یرید اَنْ یَسُّرَهُ»;([19]) رسول خدا با افراد شوخى مى فرمودند و غرض حضرت آن بود که افراد را خوشحال کنند.

اما در مورد حرص مولاى متقیان على(علیه السلام) بر خلافت; همه علماى اسلام زهد و اعراض از دنیا و مقام تقوایى على(علیه السلام) را قبول دارند و خطبه هاى نهج البلاغه بهترین شاهد این مدعاست. خود ایشان در این باره مى فرمایند: «إنْ اَقُلْ یقولوا حَرَصَ على المُلْک، و انْ أسْکَتُ یقولوا جَزعَ من الموت هیهات بعد اللَتَّیا و التى واللهِ لابن ابیطالب آنَسْ بالموت من الطفل بِثَدَىِ امه»;([20]) اگر درباره حق خود ـ منصب خلافت ـ سخن بگویم، مى گویند على(علیه السلام) بر حکومت حریص است و اگر لب بربندم مى گویند از مرگ مى ترسد. هیهات! بعد از این پیشامدهاى سنگین سزاوار نبود درباره من چنین گمانى برده شود و حال آن که به خدا سوگند انس و علاقه پسر ابوطالب به مرگ بیشتر است از انس و علاقه طفل به پستان مادرش..

به هرحال تأملى در اعضا و ترکیب شورا نشان مى دهد که هدف اصلى تشکیل آن به خلافت رسیدن عثمان بوده است. خود حضرت على(علیه السلام) این معنى را به صورت ظریفى بیان مى فرماید: «حتى اذا مضى لسبیله جَعَلَها فى جماعة زَعَمَ اَنّى اَحَدُهُمْ فیاللهِ وَ لِلشُورى»;([21]) تا این که عمر بن خطاب هم به راه خود رفت و زندگى او سپرى شد. او خلافت را به جماعتى وانهاد که مرا هم یکى از آنها قرار داد. بار خدایا! از تو یارى مى خواهم براى شورایى که تشکیل شد.

حضرت جملاتى را بیان مى کنند و سپس ادامه مى دهند: «فَصَغى رجل منهم لِضغْنِهِ و مالَ الآخرُ لِصهْره مع هَن و هَن»;([22]) یکى از افراد شورا به خاطر کینه و حسدى که داشت از من روى برتافت و راه باطل را در پیش گرفت ـ مقصود حضرت، سعد بن ابىوقاص است که حتى بعد از به خلافت رسیدن امیرمؤمنان(علیه السلام)با آن حضرت بیعت نکرد ـ و مرد دیگر به خاطر دامادى و خویشى خود با عثمان از من اعراض کرد ـ مراد عبدالرحمان بن عوف است که شوهر خواهر مادرى عثمان بود ـ هم چنین اعراض دیگران ـ طلحه و زبیر دلایلى دارد که ذکر آن خوشایند نیست. واقعیت این است که این شورا معایب فراوانى داشته که از دید اهل نظر دور نمانده است و کسانى مانند قاضى افندى صاحب کتاب تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد(صلى الله علیه وآله) به آن پرداخته اند. به طور مثال خلیفه دوم مى گوید: اگر پنج نفر متحد و متفق شدند و یکى مخالفت کرد، او را بکشید، اگر سه نفر موافق بودند و سه نفر مخالف، آن جمعى که عبدالرحمان بن عوف در میان آنهاست برگزینید و سه نفر دیگر را بکشید. در این مورد مورخ معروف و شارح نهج البلاغه ابن ابى الحدید مى نویسد: «ثم قال ـ اى عمر ـ اُدْعُوا اِلىَّ اباطلحة الانصارى فدعوه له فقال: أنظر یا ابا طلحة اذا عُدْتُمْ مِنْ حُفرتى فکن فى خمسین رجلا من الانصار حاملى سُیُوفَکم فخذ هولاء النفر بامضاء الامر و تعجیله، و اَجْمِعهُمْ فى بیت، و قِفْ باصحابک على باب البیت لِیَتَشاوَروا ویختاروا واحداً منهم، فان اتفق خمسةٌ و اَبى واحدٌ فاضرب عنقه، و ان اتفق اربعة، و اَبى اثنان فاضرب اَعْناقَهُما، و ان اتفق ثلاثةٌ و خالف ثلاثةً فانظر الثلاثة التى فیها عبدالرحمن فارجع الى ما قد اتفقتْ علیه، فان اَصرّتِ الثلاثة الاُخْرى على خلافها فاضرب اعناقها، و ان مضتْ ثلاثة ایام و لم یتفقوا على امر فاضرب اعناق الستة وَدَع المسلمین یَخْتاروُا لانفسهم»;([23]) عمر، ابوطلحه انصارى را به حضور طلبید و گفت: وقتى از نزد من رفتید همراه پنجاه نفر از انصار، با شمشیرهاى آماده مراقب آن شش نفر باشید تا به سرعت کار خود را انجام دهند و یک نفر را برگزینند. اگر پنج نفر آنان متفق شدند و یک نفر مخالفت کرد او را بکش; اگر چهار نفر موافق بودند و دو نفر مخالفت کردند، آن دو نفر را به قتل برسان و اگر سه نفر با هم موافقت کرده و سه نفر دیگر مخالفت کردند، رأى آن جمعى را که عبدالرحمان بن عوف در میان آنان است برگزین و اگر آن جمع دیگر بر مخالفت خود اصرار ورزیدند گردن آنها را بزن و اگر سه روز گذشت و هیچ تصمیمى نگرفتند همه آنان را بکش و کار را به خود مسلمانان واگذار.

در اینجا سؤال این است چرا باید آنها کشته شوند؟ در حالى که به اعتراف خود خلیفه دوم پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در موقع رحلت از این 6 نفر راضى بود و به قول برادران اهل سنت آنها از عشره مبشره و اهل بهشت اند؟! چگونه باید این افراد به صرف این که یک نفر آنها با انتخاب باقى اهل شورا مخالفت کند، یا 3 نفر یا همه آنها، کشته شوند و خونشان بر زمین ریخته شود؟ به چه جرمى خون آنها مباح مى شود؟

 پی نوشت:

[1]. همان، خطبه 3، بخش 6 ـ 7.

[2]. همان.

[3]. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 173.

[4]. همان.

[5]. همان، ج 1، ص 174.

[6]. همان، ج 1، ص 181; به همین مضمون در کتب صحاح از جمله صحیح بخارى، کتاب الجنائز باب یعذب المیّت ببکاء اهله، و صحیح مسلم، همان باب روایاتى آمده است.

[7]. همان، ج 1، ص 181 و من حیات خلیفة عمر بن الخطاب، عبدالرحمان احمد بکرى، ص 105.

[8]. همان، ج 1، ص 182.

[9]. سوره نسا، آیه 20.

[10]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 182.

[11]. همان.

[12]. همان، ج 1، ص 185.

[13]. همان و الامامة و السیاسة، ج 1، ص 43.

[14]. همان، ج 12، ص 258 ـ 259.

[15]. تاریخ طبرى، طبرى، ج 3، 570.

[16]. تاریخ المدینة المنورة، ج 2، ص 880; المصنف، عبدالرزاق، ج 5، ص 448 و شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 185.

[17]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 186.

[18]. اصول کافى، ج 4، ص 486.

[19]. همان.

[20]. نهج البلاغه، خطبه 5، بخش 3.

[21]. همان، خطبه 3، بخش 8.

[22]. همان، خطبه 3، بخش 10.

[23]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 178 و الامامة و السیاسة، ج 1، ص 24 و 25.

این مطلب در تاریخ طبرى، طبرى، ج 3، ص 294، وقایع سال 23 و قصه الشورى و سایر تواریخ نیز آمده است.

تاریخ ارسال: جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:28 ب.ظ | نویسنده: کامبیز نادعلی (محب علی) | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد