X
تبلیغات
رایتل

آموزشی، مذهبی ، تربیتی

ابوبکر اولین شیعه کش تاریخ+سند

یا خدای فاطمه (س)

ابوبکر اولین شیعه کش تاریخ+سند

بعد از ابن تیمیه ،فضل بن روز بهان، دهلوی، احسان الهی ظهیر، دکتر قفاری از معاصرین در کتاب اصول مذهب الشیعه، دکتر طالوت، عبدالرحمان دمشقیه، عثمان الخمیس می گویند: شیعیان معتقدند که بعد از پیامبر (ص) اصحاب آن حضرت همه مرتد شدند مگر چهار نفر که بر وصایت و امامت امیرالمومنین ماندند.این روایت از عایشه است و ابن کثیردمشقی سلفی نقل می کند:
  نْ عَائِشَةَ قَالَتْ، لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ ارتدت العرب قاطبة وأشرأبَّت النِّفاق (الکتاب: البدایة والنهایة ج6 ص 366،المؤلف: أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی البصری ثم الدمشقی (المتوفى: 774هـ)،المحقق: علی شیری،الناشر: دار إحیاء التراث العربی،الطبعة: الأولى 1408، هـ - 1988 م )

پیغمبر که از دنیا رفت همه عرب از بیخ و بن مرتد شدند و نفاق در میان آنها اوج گرفت.

آقای شوکانی می گوید: روایت صحیح است. نیل الاوطار، ج1، ص36 و همچنین حاکم نیشابوری در مستدرک الصحیحین، ج3، ص260 و امام قرطبی، در ج8، ص147 و آقای عبدالرزاق صنعانی در المصنف، ج1، ص152 و ابن سعد در طبقات، ج2، ص191 همه صراحت دارند بر اینکه بعد از نبی مکرم همه عرب از بیخ و بن مرتد شدند.

1427 - حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ الْقَزَّازُ، ثنا عَمْرُو بْنُ عَاصِمٍ الْکِلَابِیُّ، ثنا عِمْرَانُ بْنُ دَاوُدَ الْقَطَّانُ، ثنا مَعْمَرُ بْنُ رَاشِدٍ، عَنِ الزُّهْرِیِّ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِکٍ، قَالَ: لَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ ارْتَدَّتِ الْعَرَبُ....(مستدرک الصحیحین، ج1، ص 544)


جالب اینکه ذهبی در تاریخ اسلام، ج4، ص177 از قول آقای وکیع می گوید: سلم من الفتنة من المعروفین اربعة: سعد بن وقاص، عبدالله بن عمر، أسامة بن زید، محمد بن مسلمة. در فتنه‌ای که بعد از پیغمبر اتفاق افتاد جز چهار نفر، همه گرفتار شدند: سعد بن وقاص، عبدالله بن عمر، أسامة بن زید و محمد بن مسلمة. بخاری در این زمینه روایات متعددی دارد، تمام این روایات هم از ابو‌هریره است در عبارت صحیح بخاری آمده که ابو‌هریره می‌گوید: لمّا توفی النبی صلی الله علیه و سلّم و استخلف ابوبکر و کفر مَن کفر مِن العرب ...پیغمبر که از دنیا رفت و ابوبکر به خلافت نشست و تعداد انبوهی از عرب کافر شدند. صحیح بخاری، ج8، ص140، ح6924(کتاب استتابة المرتدین و المعاندین، باب قتل من ابی قبول الفرائض) و ج2، ص109، ح1399(کتاب الزکوة، باب وجوب الزکوة) این عبارت بخاری است. در صحیح مسلم، سنن ابن‌ماجه، سنن نسائی، ج6، ص5 نیز این تعبیرات وجود دارد که بعد از نبی مکرم (وکفر مَن کفر مِن العرب) .


وقتی رسول اکرم (ص) از دنیا رفت، مردم ــ که بارها از زبان رسول اکرم ولایت، خلافت، وصایت و امامت علی را و همچنین در غدیر خم که تقریباً بیش از80 روز فاصله با رحلت نبی مکرم نداشت قضیه (من کنت مولاه فعلی مولاه) را شنیده بودند ــ وقتی که شنیدند آقا امیرالمومنین خلیفه منصوص پیغمبر کنار رفت و به جای او ابوبکر درمسند خلافت نشست، تعدادی از مردم در اطراف مدینه حاضر نشدند که زیر بار خلافت ابوبکر بروند و معمولاً قوام یک حکومت به مسائل اقتصادی است؛ اگر چناچه یک حکومت بودجه کافی نداشته باشد نمی‌تواند سرپا بایستد. وقتی از طرف ابوبکر کسی را برای جمع‌آوری زکات فرستادند، تعداد انبوهی از این مسلمانان اطراف مدینه و قبائل گفتند: ما نماز می‌خوانیم، روزه می‌گیریم ولی زکات به ابوبکر نمی‌دهیم، مشروعیّت خلافت ابوبکر برای ما محرز نیست آنچه که بخاری در صحیحش، ج2، ص109، ح1399(باب وجوب الزکوة) نقل کرده از ابوهریره است که:

6924 - حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ بُکَیْرٍ، حَدَّثَنَا اللَّیْثُ، عَنْ عُقَیْلٍ، عَنِ ابْنِ شِهَابٍ، أَخْبَرَنِی عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، أَنَّ أَبَا هُرَیْرَةَ، قَالَ: لَمَّا تُوُفِّیَ النَّبِیُّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَاسْتُخْلِفَ أَبُو بَکْرٍ، وَکَفَرَ مَنْ کَفَرَ مِنَ العَرَبِ، قَالَ عُمَرُ: یَا أَبَا بَکْرٍ، کَیْفَ تُقَاتِلُ النَّاسَ، وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: " أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَقُولُوا: لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، فَمَنْ قَالَ: لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، فَقَدْ عَصَمَ مِنِّی مَالَهُ وَنَفْسَهُ إِلَّا بِحَقِّهِ، وَحِسَابُهُ عَلَى اللَّهِ "

6925 - قَالَ أَبُو بَکْرٍ: وَاللَّهِ لَأُقَاتِلَنَّ مَنْ فَرَّقَ بَیْنَ الصَّلاَةِ وَالزَّکَاةِ، فَإِنَّ الزَّکَاةَ حَقُّ المَالِ، وَاللَّهِ لَوْ مَنَعُونِی عَنَاقًا کَانُوا یُؤَدُّونَهَا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ لَقَاتَلْتُهُمْ عَلَى مَنْعِهَا...(صحیح البخاری ج 9ص 15،المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی،المحقق: محمد زهیر بن ناصر الناصر،الناشر: دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانیة بإضافة ترقیم ترقیم محمد فؤاد عبد الباقی)،الطبعة: الأولى، 1422هـ)

وقتی ابوبکر تصمیم گرفت با اصحاب ردة بجنگد، خلیفه دوم بر ایشان اعتراض کردند و گفتند: چگونه می‌خواهی با مردم قتال کنی با اینکه پیغمبر فرمود: من مأمورم با کفار بجنگم تا اینکه اینها لاإله إلا الله بگویند و هر کس لا اله الا الله بگوید و مسلمان شود مال و جان او کاملاً در امان است مگر اینکه از حدّ اسلام و حدّ توحید بیرون رفته باشد؛ ولی ابوبکر گفت: قسم به خدا با هر کس که بین نماز و زکات فرق بگذارد خواهم جنگید حتی اگر یک بزغاله‌ای که به پیغمبر می‌دادند و به من ندهند با او خواهم جنگید.


پس معلوم می‌شود که آنها مرتد نبودند، اینها نماز می‌خواندند و به خدا هم ایمان داشتند، به نبی مکرم هم ایمان داشتند ولی سخنشان این بود که ما زکات به خلیفه غاصب نمی‌دهیم. لذا ابوبکر گفت: من با اینها می‌جنگم. این نشان می‌دهد که افرادی که ابوبکر با آنها جنگیده و با اعزام خالد بن ولید و عکرمه و دیگران، آنها را به خاک و خون کشیدند، زنانشان را اسیر کردند، اموالشان را تصرف کردند حتی در زندان مدینه تا زمان خلافت عمر هم بودند، قضیه ارتداد در کار نیست. آنها منکر زکات مشروع هم نبودند که بگوئیم انکار ضرورتی از ضروریات دین را کرده بودند.

ابن‌عثم کوفی که از شخصیتهای برجسته اهل سنت است در فتوح، ج1، ص18 و48 و 53 می‌گوید: وقتی که یکی از فرماندهان سپاه ابوبکر به نام زیاد بن لبید به طرف قبیله کنده رفت و از آنها تقاضای زکات و دعوت به خلافت ابوبکر کرد، یکی از سادات بنی‌تمیم به نام حارث بن معاویه به زیاد گفت: إنک لتدعو إلی طاعة رجلٍ لم یعهد الینا و لا الیکم فیه عهد. شما ما را می‌خوانید به طاعت ابوبکر که اصلاً ما سابقه و آشنائی با او نداریم.آقای زیاد بن لبید گفت: بله، همین طور است ولکن ما ابوبکر را در مدینه برای خلافت انتخاب کرده‌ایم.

حارث گفت: أخبرنی لِمَ نحّیتم عنها أهل بیته و هم أحق الناس بها... زیاد بگو چرا اهل بیت پیغمبر را از خلافت دور کردید و حال آنکه آنها شایسته‌ترین انسانها به خلافت بودند، و قرآن می‌گوید: و اولوا الارحام بعضهم اولی ببعض فی کتاب الله (انفال، آیه75) زیاد گفت: برای اینکه مهاجرین و انصار نظر دادند که ابوبکر شایسته است برای خلافت. حارث بن معاویه گفت: لا والله ما أزلتموها عن اهلها إلا حسداً منکم و ما یستقر فی قلبی أنّ رسول الله خرج من الدنیا و لم ینصب للناس علماً یتّبعونه  قسم به خدا این چنین نیست شما اهلبیت پیغمبر را جز از راه حسد از خلافت دور نکردید، ما نمی‌توانیم باور کنیم که پیغمبر از دنیا برود ولی خلیفه‌ای برای مردم معین نکند ... سپس گفت: فارحل عنا ایها الرجل فانک تدعو علی غیر رضاً    زیاد! از قبیله ما دور شو، تو ما را به غیر رضای خداوند دعوت می‌‌کنی. بعد یکی دیگر از صحابه به نام عرفطة بن عبدالله ذهلی برخاست وبه زیاد حمله کرد و گفت: ما نیازی به خلیفه شما نداریم و ما تابع پیغمبر و خلیفه منصوب او هستیم. تا اینکه زیاد را زدند و قبیله «کنده و بنی‌تمیم» به نماینده اعزامی ابوبکر حمله کردند ، او را اخراج کردند و تصمیم به قتلش داشتند.

جالب این است که بعد از این می‌گوید: فجعل زیاد لایأتی قبیلة من قبائل کندة فیدعوهم الی الطاعة إلا رّدوا علیه ما یکره هر کجا که زیاد بن لبید می‌رفت، به او می‌گفتند که ما حاضر نیستیم زیر بار خلافت ابوبکر برویم.


در ادامه فتوح ابن‌اعثم از صفحه48 تا 53 آمده است:

«قتلوا أشرافهم وسبوا نساءهم وأولادهم وأخذوا أموالهم ونزل عکرمة مدینتهم، ووجه أیضا برجالهم إلى أبی بکر وهم ثلاثمائة من المقاتلة وأربعمائة من النساء والذریّة.قال: فهمّ أبو بکر رضی الله عنه عنه بقتل المقاتلة وقسمة النساء والذریّة، فقال له عمر بن الخطاب رضی الله عنه: یا خلیفة رسول الله صلّى الله علیه وآله سلّم! إن القوم على دین الإسلام وذلک أنی أراهم یحلفون بالله مجتهدین: ما کنا رجعنا عن دین الإسلام، ولکن شحّوا على أموالهم، وقد کان منهم ما کان فلا تعجل علیهم واحبسهم عندک إلى أن ترى فیهم رأیک، قال: فأمر بهم أبو بکر فحسبوا فی دار رملة بنت الحارث، فلم یزالوا هنالک محبوسین إلى أن توفی أبو بکر رضی الله عنه وصار الأمر إلى عمر بن الخطاب رضی الله عنه، فدعاهم ثم قال: إنکم قد علمتم ما کان رأی أبی بکر وما کان من رأیی، وقد مضى أبو بکر لسبیله، وقد أفضى الأمر إلیّ فانطلقوا إلى أی بلد شئتم فأنتم أحرار لوجه الله تعالى فلا فدیة علیکم، قال: فمضى القوم على وجوههم فمنهم من صار إلى بلده ومنهم من صار إلى البصرة بعد عمارتها، فیها خطط المهالبة  إلى یومنا هذا.» 

وقتی که اسراء را به مدینه آوردند ابوبکر می‌خواست آنها را در میان مردم تقسیم کند، عمر ممانعت کرد و گفت: اینها همه زنان مسلمان و گوینده لا إله إلا الله هستند. بالاخره ابوبکر دستور داد که تمام آنها را زندانی کردند. وقتی که خلافت به عمر رسید گفت: همه برای رضای خدا آزاد هستید و برای آزادی هم نیازی به فدیه ندارید.


اینها همه نشان می‌دهد که این افرادی که به بهانه ارتداد، توسط خالد یا عکرمه و یا زیاد بن لبید مورد کشتار قرار گرفتند، جز تعداد کمی مثل اصحاب مسیلمه کذاب که شاید تعدادشان به هزار نفر نمی‌رسیده و در زمان پیغمبر هم با آن حضرت می‌جنگیدند مرتد نشده بودند و گرنه در مورد باقی مسلمانانی که افراد ابوبکر با آنها می‌جنگیدند، یک مورد نداریم که آنها از اسلام برگشته باشند یا مرتد شده باشند یا منکر ضرورتی از ضروریات اسلامی شده باشند.

جریان ننگین کشتن مالک بن نویره و همبستری با همسرش در همان شب

ابن‌حجر عسقلانی در کتاب الإصابة، ج5، ص560، رقم7712 می‌گوید: مالک بن نویره شاعر و از شخصیتهای برجسته و جنگجو بود و جزو نام‌آوران بنی‌یرموع در جاهلیت بود. وقتی که ایشان مسلمان شد پیغمبر اکرم دستور داد که او نماینده حضرت در قبیله خودش باشد و در زمان پیامبر اسلام او زکات و صدقات را جمع می‌کرد و به مدینه می‌فرستاد. طبری در تاریخش، ج2، ص503(در حوادث سال11 هجری) درباره کشتن ملک بن نویره می‌گوید:

لَمَّا غَشُوا الْقَوْمَ رَاعُوهُمْ تَحْتَ اللَّیْلِ، فَأَخَذَ الْقَوْمُ السِّلاحَ قَالَ: فَقُلْنَا: إِنَّا الْمُسْلِمُونَ، فَقَالُوا: وَنَحْنُ الْمُسْلِمُونَ، قُلْنَا: فَمَا بَالُ السِّلاحُ مَعَکُمْ! قَالُوا لَنَا: فَمَا بَالُ السِّلاحُ مَعَکُمْ! قُلْنَا: فَإِنْ کُنْتُمْ کَمَا تَقُولُونَ فَضَعُوا السِّلاحَ، قَالَ: فَوَضَعُوهَا، ثُمَّ صَلَّیْنَا وَصَلُوا(الکتاب: تاریخ الطبری ج3 ص280،المؤلف: محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفى: 310هـ)،(صلة تاریخ الطبری لعریب بن سعد القرطبی، المتوفى: 369هـ)،الناشر: دار التراث - بیروت،الطبعة: الثانیة - 1387 هـ)

وقتی که ما حمله کردیم بر قبیله مالک بن نویره، اینها در برابر ما سلاح کشیدند و ما گفتیم که ما مسلمانیم، آنها هم گفتند: ما نیز مسلمانیم. گفتیم: اگر مسلمان هستید پس این سلاحها چیست؟ اسلحه‌ها را به زمین گذاشتند. ما نماز خواندیم و قبیله مالک هم با ما نماز خواندند.


ابن‌أعثم درباره قضیه خالد می‌گوید: وقتی که خالد بن ولید وارد منطقه بنی‌تمیم شد، با سپاهش از همه طرف آنان را محاصره کرد و در آن جا مسائلی پیش آورد تا آن جائی که دستور داد که پسرعموهای مالک را گردن بزنند. فقال القوم: إنّا مسلمون فعلی ماذا تأمر بقتلنا؟ قال شیخ منهم: ألیس قدنهاکم ابوبکر عن ان تقتلوا من صلی للقبلة؟ ما همه مسلمان هستیم. چرا دستور به قتل ما می‌دهی؟ پیرمردی از آنها گفت: آیا ابوبکر دستور نداده که کسی را که به سوی قبله نماز خواند، حق کشتنش را ندارید؟ خالد بن ولید گفت: شما اصلاً یک لحظه هم نماز نخوانده‌اید. ابوقتاده که از صحابه است، در مقابل خالد ایستاد و گفت: «أشهد أنّک لا سبیل لک علیهم»  خالد تو این حق را نداری که دستور کشتن اینها را صادر کنی. من خود شاهد بودم که اینها در پشت سر ما نماز خواندند. ولی خالد نپذیرفت و دستور داد که اینها را یکی پس از دیگری گردن زدند.

ابن‌أعثم در ادامه می‌آورد که: ابوقتاده با خداوند عهد کرد که در هیچ سفری همراه خالد بن ولید نباشد. خالد دستور داد که مالک را نیز گردن بزنند. مالک گفت: أتقتلنی و أنا مسلمٌ أصلی الی القبلة  آیا دستور قتل مرا صادر می‌کنی و حال آنکه من مسلمانم و به قبله نماز می‌خوانم.  قال: لو کنتَ مسلماً لِما منعتَ الزکوة  خالد گفت: اگر چنانچه مسلمان هستی، چرا زکات نمی‌دهی؟   مالک گفت: پیغمبر اکرم دستور داده است که زکات را به نائب و خلیفه واقعی برسانیم و از این گونه سخنان بین مالک و خالد ردّ و بدل شد تا اینکه خالد گفت: هیچ راهی ندارم جز اینکه تو را بکشم. مالک به همسرش نگاه کرد و گفت: «بهذه قتلتَنی»  به خاطر این زن می‌خواهی مرا بکشی تا او را تصاحب کنی. خالد گفت: نه، تو را من به خاطر رجوعت از اسلام می‌کشم.

جالب این است که آقای ذهبی در تاریخ اسلام، ج3، ص33 صراحت دارد که:

وَقَالَ لِضِرَارِ بْنِ الْأَزْوَرِ: اضْرِبْ عُنُقَهُ. فَالْتَفَتَ مَالِکٌ إِلَى زَوْجَتِهِ وَقَالَ: هَذِهِ الَّتِی قَتَلَتْنِی، وَکَانَتْ فِی غَایَةِ الْجَمَالِ! قَالَ خَالِدٌ: بَلِ اللَّهُ قَتَلَکَ بِرُجُوعِکَ عَنِ الْإِسْلَامِ! فَقَالَ: أَنَا عَلَى الْإِسْلَامِ! فَقَالَ: اضْرِبْ عُنُقَهُ.فَضَرَبَ عُنُقَهُ، وَجَعَلَ رَأْسَهُ أَحَدَ أَثَافِی قِدْرِ طَبْخٍ فِیهَا طَعَامٌ. ثُمَّ تَزَوَّجَ خَالِدٌ بِالْمَرْأَةِ (الکتاب: تاریخ الإسلام وَوَفیات المشاهیر وَالأعلام ج2 ص24،المؤلف: شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (المتوفى: 748هـ)،المحقق: الدکتور بشار عوّاد معروف،الناشر: دار الغرب الإسلامی،الطبعة: الأولى، 2003 م)

خالد به ضرار بن ازور گفت: گردن او را بزن، مالک به همسرش نگاه می‌کرد ... و همسرش در نهایت زیبائی بود. او را کشت و همان شب به همسر مالک بن نویره تجاوز کرد و سر بریده مالک بن نویره را که از شرفاء قومش بود برای پختن طعام در زیر دیگ قرار داد.


جالب این است که وقتی این خبر به مدینه رسید، ابوبکر سریعاً دستور داد که خالد به مدینه بیاید و در عبارتی که طبری در کتاب خود دارد:

فَلَمَّا بَلَغَ قَتْلَهُمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ، تَکَلَّمَ فِیهِ عِنْدَ أَبِی بَکْرٍ فَأَکْثَرَ، وقال: عدو الله عدا عَلَى امْرِئٍ مُسْلِمٍ فَقَتَلَهُ، ثُمَّ نَزَا عَلَى امْرَأَتِهِ! وَأَقْبَلَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ قَافِلا حَتَّى دَخَلَ الْمَسْجِدَ وَعَلَیْهِ قِبَاءٌ لَهُ عَلَیْهِ صَدَأُ الْحَدِیدِ، مُعْتَجِرًا بِعِمَامَةٍ لَهُ، قَدْ غَرَزَ فِی عِمَامَتِهِ أَسْهُمًا، فَلَمَّا أَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدَ قَامَ إِلَیْهِ عُمَرُ فَانْتَزَعَ الأَسْهُمَ مِنْ رَأْسِهِ فَحَطَّمَهَا، ثم قال:ارثاء! قتلت امْرَأً مُسْلِمًا، ثُمَّ نَزَوْتَ عَلَى امْرَأَتِهِ! وَاللَّهِ لأَرْجُمَنَّکَ بِأَحْجَارِکَ- وَلا یُکَلِّمُهُ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ، وَلا یَظُنُّ إِلا أَنَّ رَأْیَ أَبِی بَکْرٍ عَلَى مِثْلِ رَأْیِ عُمَرَ فِیهِ- حَتَّى دَخَلَ عَلَى أَبِی بَکْرٍ، فَلَمَّا أَنْ دَخَلَ عَلَیْهِ أَخْبَرَهُ الْخَبَرَ، وَاعْتَذَرَ إِلَیْهِ فَعَذَرَهُ أَبُو بَکْرٍ، وَتَجَاوَزَ عَنْهُ مَا کَانَ فِی حَرْبِهِ تِلْکَ قَالَ: فَخَرَجَ خَالِدٌ حِینَ رَضِیَ عَنْهُ أَبُو بَکْرٍ، وَعُمَرُ جَالِسٌ فِی الْمَسْجِدِ، فَقَالَ: هَلُمَّ الى یا بن أُمِّ شَمْلَةَ! قَالَ: فَعَرَفَ عُمَرُ أَنَّ أَبَا بَکْرٍ قَدْ رَضِیَ عَنْهُ فَلَمْ یُکَلِّمْهُ، وَدَخَلَ بَیْتَهُ.(الکتاب: تاریخ الطبری ج3 ص280،المؤلف: محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفى: 310هـ)،(صلة تاریخ الطبری لعریب بن سعد القرطبی، المتوفى: 369هـ)،الناشر: دار التراث - بیروت،الطبعة: الثانیة - 1387 هـ)

وقتی که عمر چشمش به خالد افتاد گفت:«قتلتَ امرءً مسلماً ثمّ نزوتَ علی امرأته، والله لأرجمنّک باحجارک»  مسلمانی را می‌کشی و بر همسر او تجاوز می‌کنی؟ قسم به خدای عالم در حق تو حد جاری می‌کنم و تو را سنگسار خواهم نمود. خالد که دید اوضاع خیلی خوب نیست، نزد ابوبکر رفت و عذر آورد لذا از حد زدن به خالد بن ولید صرف نظر کردند. جالب این است که وقتی ابوبکر با خالد ملاقات کرد و از طرف ابوبکر خاطر جمع شد، به مسجد برگشت و به عمر یک طعنه خیلی تند و دور از ادب زد و گفت:«هلمّ الیّ یا بن أمّ‌شملة، فعرف عمر أنّ أبابکر قد رضی عنه فلم‌یکلّمه و دخل بیته» اسم مادرش را آورد و عبارت بسیار زشتی به کار برد.


جلال الدین سیوطی و متقی هندی به نقل از ابن سعد می‌نویسند :

ادَّعى أَنَّ مَالکَ بْنَ نُوَیرَةَ ارْتَدَّ بِکَلاَمٍ بَلَغَهُ عَنْهُ ، فَأَنْکَرَ مَالِکٌ ذالِکَ ، وَقَالَ : أَنَا عَلى الإِسْلاَمِ مَا غَیَّرْتُ وَلاَ بَدَّلْتُ وَشَهِدَ لَهُ بِذالِکَ أَبُو قَتَادَةَ وَعَبدُ اللَّهِ بنِ عمرَ فَقَدَّمَهُ خَالِدٌ وَأَمَرَ ضِرَارَ بنَ الأَزْوَرِ الأَسدی فَضَرَبَ عُنُقَهُ ، وَقَبَضَ خَالِدٌ امْرَأَتَهُ ، فَبَلَغَ ذالِکَ عُمَرَ ابن الْخَطَّابِ قَتْلَهُ ، فَقَالَ لأِبِی بَکْرٍ : ( إِنَّهُ قَدْ زَنَى فَارْجُمْهُ ، فَقَالَ أَبُو بَکْرٍ : مَا کُنْتُ لأِرْجُمَهُ تَأَوَّلَ فَأَخْطَأَ ، قَالَ : فَإِنَّهُ قَدْ قَتَلَ مُسْلِمَاً فَاقْتُلْهُ ، قَالَ : مَا کُنْتُ لأِقْتُلَهُ تَأَوَّلَ فَأَخْطَأَ ، قَالَ : فَاعْزِلْهُ ، قَالَ : مَا کُنْتُ لأِشِیمَ سْیْفَاً سَلَّهُ اللَّهُ عَلَیْهِمْ أَبَدَاً ) ( ابن سعد ) .(السیوطی ، الحافظ جلال الدین عبد الرحمن (متوفای 911هـ) ، جامع الاحادیث (الجامع الصغیر وزوائده والجامع الکبیر) ، ج 13 ، ص 94 ./الهندی ، علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین (متوفای975هـ) ، کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال ، ج 5 ، ص 247 ، تحقیق : محمود عمر الدمیاطی ، ناشر : دار الکتب العلمیة - بیروت ، الطبعة : الأولى ، 1419هـ-1998م  )

خالد بن ولید ادعا کرد که از مالک سخنی شنیده است که سبب ارتداد وی بوده است ؛ ولی مالک آن را انکار کرده وگفته بود : من بر اسلام هستم نه چیزی را تغییر داده و نه عوض کرده‌ام ؛ ابو قتاده و عبد الله بن عمر نیز بر این مطلب شهادت دادند ؛ اما خالد او را متهم نمود و به ضرار بن ازور اسدی گفت : گردن او را بزن ؛ سپس خالد به همسر مالک نیز دست درازی کرد ؛ (عمر) به ابو بکر گفت : خالد زنا کرده است ؛ او را سنگسار کن ؛ ابو بکر پاسخ داد : من او را سنگسار نمی کنم ؛ او اجتهاد کرده و اشتباه نموده است ؛ گفت : او را قصاص کن ؛ زیرا او مسلمانی را کشته است ؛ پاسخ داد : او را نمی کشم ؛ زیرا او اجتهاد نموده و خطا کرده است !!!گفت : پس او را عزل کن ؛ پاسخ داد : من شمشیری را که خداوند بر ایشان کشیده است در غلاف نمی گذارم .


باید از جناب خلیفه سؤال کرد که اگر خالد مجتهد باشد و به ‌تواند قبیله‌ای را فقط به خاطر نپرداختن زکات به أبو بکر (نه انکار اصل وجوب زکات) بکشد و همان شب با زن مسلمانی که شوهرش را کشته است همبستر شود ، چرا مالک بن نویره ‌نتواند اجتهاد کند .

اگر صحابه مجتهدند ، پس مالک بن نویره هم باید مجتهد باشد ؛ چرا یکی به خاطر اجتهادش کشته شده و همان شب با زنش زنا می‌شود ؛ ولی دیگری به خاطر قتل عمد و زنای محصنه نه تنها توبیخ نمی‌شود ؛ بلکه پاداش نیز می گیرد؟!

و اگر فرض کنیم که خالد در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله اجتهاد کرده و خطا کرده بود و أبو بکر از این کار مطلع بود ، چرا دو باره وقتی که همان خطا را مرتکب شد ، او را مجازات نکرد ؟ آیا یک نفر می‌تواند دو بار یک خطا را تکرار نماید ؟ آیا یک خطا را می‌توان دو بار با اجتهاد توجیه کرد ؟

این مطلب نیز مسلّم است که خالد بن ولید ، مالک بن نویره را فقط به خاطر زیبائی زنش کشت ، نه به خاطر این که زکات پرداخت نمی‌کرد .

راستی رأی عمر بر سنگسار خالد زناکار است چرا ابوبکر حاضر نیست به او حد زنا بزند؟

ابوبکر دستور داد اسرای اصحاب ردة را زندانی کردند و عمر در زمان خلافت خود دستور به آزادی آنها داد. سوال اینجاست که اگر کار ابوبکر درست بوده پس چرا عمر اسراء را آزاد کرد و اگر کار عمر درست بوده پس چرا ابوبکر آنها را حبس نمود؟

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 06:25 ب.ظ | نویسنده: کامبیز نادعلی (محب علی) | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد